نامه آخر:

سلام؛ محبوب من، الان که اینو میخونی، نمیدون چند روز، چند ماه یا سال گذشته،اما اینو بدون ذره ای از احساسات من نسبت به تو کم نشده. محبوب من، من تازه دارم به روی پاهایم می ایستم، اما در زمانی که تو نیستی. من تازه دارم راه رفتن رو یاد میگیرم، اما تو نیستی، من قدم های اولمو برداشتم، اما تو نیستی. من دارم بهتر میشم، تغییر میکنم، رشد می کنم، به ثبات میرسم، اما تو نیستی. تو نیستی که حسش کنی تو نیستی که ببینی. محبوب من، اگر یک زمانی اینجارو خوندی و دلت خواست باهام حرف بزنی دریغ نکن، اما ایمیلمو داری هم شمارمو، از طریق هر کدوم خواستی اقدام کن. هر چند شاید این اتفاق هیچوقت نیوفته چون تو دختر مغروری هستی.

من اینجارو پاک نمی کنم، اما میبندم، مطالبش باقی خواهند بود اما قابل نمایش نیست. محبوب من، ممنونم ازت بابت تمام این سالها، از دوران نوجوانی تا اوایل دهه 20 و جوانی که بهترین خاطرات رو برای من رقم زدی. خیلی دوست داشتم با هم ادامه میدادیم، اما زندگی مثل تو فیلم ها نیست؛ و چه بد که من مثل Notebook یا بقیه فیلمایی که دوست داشتی، آدم رومانتیک یا جذابی نیست. منو ببخش اگه بهت بد گذشت، منو ببخش اگه اذیتت کردم. منو ببخش!

محبوب من دیگه حرفی برام باقی نمیمونه فقط زندگی من اتود تابلو اپوس 39 شماره 2 هستش، به همین سادگی، به همین زیبایی و به همین دراماتیکی! 

دوست دار تو، پوگورلیچِ جوان

10 شهریور سال 1400